# fa/E8uQz89NVFi4.xml.gz
# wol/E8uQz89NVFi4.xml.gz


# fa/xyvnuGgGirrs.xml.gz
# wol/xyvnuGgGirrs.xml.gz


(src)="1"> تهیه و تدوین در واحد تی وی شرکت تهران فالنیک متشکرم مفتخرم که امروز در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا در این جشن فارغ التحصیلی با شما هستم اگر بخواهم حقیقت را بگویم ، من هیچوقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشدم و این نزدیکترین برخورد من با جشن فارغ التحصلی است امروز می خواهم سه داستان از زندگی خودم را برای شما تعریف کنم ، زیاد نیست فقط سه داستان ، داستان اول درباره ی وصل کردن نقاط است من از دانشگاه رید در شش ماه اول خارج شدم اما تا 18 ماه بعد به دانشگاه رفت و آمد می کردم قبل از اینکه به طور کامل خارج بشم حالا این سوال پیش میاد که چرا ترک تحصیل کردم ؟ این قضیه بر می گردد به قبل از تولد من مادر واقعی من جوان بود ، فارغ التحصیل از دانشگاه و مجرد و تصمیم گرفت منو برای سرپرستی به خانواده دیگری واگذار کند مادرم مصمم بود تا منو به زوجی با تحصیلات دانشگاهی بسپارد به این ترتیب همه چیز مهیا بود تا من پس از تولد توسط یک وکیل و همسرش به فرزندی پذیرفته شوم به جز اینکه زمانی که من به دنیا آمدم آنها در لحظات آخر به این نتیجه رسیدند که واقعا یک دختر می خواهند به این ترتیب پدر و مادر من که در لیست اتتظار بودند در نیمه شب تماسی تلفنی دریافت کردند و از آنها سوال شد : ما یک پسر خارج از نوبت داریم ، آیا شما او را می خواهید ؟ و آنها پاسخ دادند : البته مادر واقعی من بعد ها متوجه این جریان شد که مادر من هرگز از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچوقت دبیرستان را تمام نکرده است بنابراین مادر واقعی من هم نامه موافقت واگذاری من را امضا نکرد بعد تنها با این شرط راضی شد که پدر و مادر من قول دادند که مرا به دانشگاه خواهند فرستاد و این شروع زندگی من بود و هفده سال بعد من به دانشگاه رفتم اما دانشگاهی را انتخاب کردم که به گرانی دانشگاه استنفورد بود و تمام پس انداز والدین من صرف شهریه این دانشگاه می شد بعد از 6ماه دیدم که ارزشش را ندارد نمی دانستم که در زندگی خود چه خواهم کرد و نمی دانستم دانشگاه چه کمکی خواهد کرد تا زندگی ام را شکل دهم و من در دانشگاه در حال خرج کردن تمام پس اندازی بودم که والدینم در طول عمر خود اندوخته بودند و در این شرایط تصمیم گرفتم تا از دانشگاه خارج شوم و اطمینان داشته باشم که همه چیز در زندگی رو به راه خواهد شد این موضوع در آن زمان تا حدودی وحشتناک بود اما اکنون که به گذشته نگاه می کنم می فهمم که این تصمیم یکی از بهترین تصمیماتی بد که تاکنون گرفته ام از لحظه ای که از دانشگاه خارج شدم قادر بودم تا از گذراندن دروسی که علاقه ای به آنها نداشتم اجتباب کنم و شروع به انجام کارهایی کردم که واقعا دوست داشتم همه چیز ایده آل نبود . من خوابگاه نداشتم بنابراین کف اتاق دوستانم می خوابدم بطری های خالی کوکا را به ازای هر بطری پنج سنت پس می دادم تا بتوانم غذا بخرم و یکشنبه شب ها 7 مایل پیاده روی می کردم تا بتوانم در معبد هر کریشنا یک غذای خوب در هفته بخورم که عاشقش بودم و بیشتر اموری که با دنباله روی از حس کنجکاوی و درک شهودی خودم با آنها برخورد می کردم بهد ها بسیار گرانبها شدند اجازه دهید تا مثالی بزنم دانشگاه رید دارای یکی از بهترین آموزشگاه های خطاطی در کشور در آن زمان بود تمامی پوستر ها و لیبل های محوطه دانشگاه به زیبایی با دست کشیده شده بودند به این دلیل که دیگر در حال تحصیل نبودم و مجبور نبودم تا دروس رایج را بگذرانم تصمیم گرفتم تا به کلاس های خطاطی بروم تا این کار را یاد بگیرم من درباره زاویه های حروف و سبک آنها آموختم و همینطور درباره انواع فاصله گذاری حروف و درباره اینکه چگونه اصول چاپ حروف به خوبی انجام شود آموختم این بسیار زیبا بود ، تاریخی و هنری با ظرافت که علم به آن راهی نداشت و برای من مسحور کننده بود هیچکدام از این موارد ، مورد آموختنی امیدوار کننده ای در زندگی من نبودند اما 10 سال بعد وقتی که ما اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم همه آنها برای من سودمند واقع شدند و ما از تمامی آموخته های من در زمینه گرافیک در طراحی مک بهره بردیم مک اولین کامپیوتر با گرافیک بی نظیر بود اگر من هرگز به آن دوره کلاس ها در دانشگاه نمی رفتم مک هیچگاه قلم ها و گرافیک متعدد ومتناسب خود را نداشت و از آنجا که ویندوز فقط طرح مک را کپی کرده پس کامپیوتر های شخصی نیز هرگز ظاهر اعجاب انگیز کنونی را نداشتند اگر ترک تحصیل نکرده بودم هیچ فرصتی پیدا نمی کردم تا خطاطی را بیاموزم پس هیچ کامپیوتر شخصی نیز این نوع خط اعجاب انگیزی را که دارند نداشت مطمئنا غیر ممکن بود تا در پیش بینی آینده رابطه این نقاط را در درون دانشکده درک کنم اما ده سال بعد با نگاه به گذشته این رابطه بسیار بسیار واضح و روشن بود دوباره می کویم ، شما نمی توانید رابطه نقاط را با پیش بینی آینده متوجه شوید تنها با وصل کردن آنها با نگاه کردن به گذشته است که کشف این رابطه میسر است پس باید اطمینان کنید که این نقاط به نحوی در زندگی آنی شما متصل خواهند شد شما باید به بعض از چیز ها اطمینان کنید ، به جرات سرنوشت ، زندگی ، تقدیر و یا هرچیز دیگر خودتان چرا که با اعتقاد به اینکه با وصل خطوط به یکدیگر مسیر و جاده ای ترسیم می گردد که می توانید با اعتماد و اعتقاد قلبی در آن قدم گذارید حتی اگر آن مسیر ما را از مکان گرم و نرمی که در آن هستیم جدا سازد و این تمام چیزی است که باعث ایجاد تفاوت ها می گردد
(trg)="1"> Teşekkürler .
(trg)="2"> Bugün dünyanın en iyi üniversitesinin mezuniyet töreninde olmaktan çok onurluyum . .
(trg)="3"> Açıkçası ben hiç üniversiteden mezun olmadım

(src)="2"> داستان دوم من درباره عشق و از دست دادن است من خوش شانس بودم که خیلی زود در زندگیم کاری را که عاشق انجام دادنش بودم را یافتم واز و من ، زمانی که 20 سالم بود اپل را در پارکینگ خانه والدینم پایه گذاری کردیم ما به سختی کار کردیم و در 10 سال اپل از گروهی دونفره در پارکینگ به یک کمپانی 2 میلیارد دلاری با بیش از 4000 کارمند تبدیل شد ما بهترین مخلوق خود را عرضه کردیم ، مکینتاش ، درست یک سال قبل از 30 ساله شدن من و سپس من اخراج شدم چگونه ممکن است تا از شرکتی که خودتان آن را بنیاد نهاده اید اخراج شوید ! خب وقتی که اپل رشد کرد ما شخصی را آوردیم که من عقیده داشتم که استعداد گرداندن شرکت را در کنار من دارد و در سال اول همه چیز خوب پیش رفت اما بعد از آن ما درباره آینده شرکت اختلاف نظر پیدا کردیم و جدایی اجتناب ناپذیر شد و در آن زمان ، مدیران ارشد طرف او را گرفتند به این ترتیب من در 30 سالگی و بسیار روشن در انظار عموم اخراج شدم چیزی که مورد توجه من در تمام دوران بلوغ من بود از دست رفت و نابود شد تا چند ماه واقعا نمی دانستم که چه باید بکنم احساس می کردم که باعث نابودی نسل گذشته کار آفرینان شده ام و زمانی که تکیه گاه بودم ، شانه خالی کردم من با دیوید بکارد و باب نویس ملاقات کردم و تلاش کردم تا از بابت وحشت فراوانم عذرخواهی کنم من یک شکست بسیار آشکار خورده بودم و حتی فکر فرار از شهر نیز به سرم زد اما چیزی به آرامی در من شروع به طلوع کرد من همچنان عاشق کاری بودم که انجام داده بودم اوضاع در اپل ذره ای هم تغییر نکرد من رانده شده بودم اما هنوز عاشق بودم و تصمیم گرفتم تا دوباره شروع کنم آن زمان نمی دیدم ، اما اخراج شدنم از اپل به بهترین رخدادی که می توانست در زندگی من رخ دهد بدل شد سنگینی موفق بودن با سبکی تازه کار بودن جایگزین شد اما با اطمینانی کمتر درباره همه چیز این موضوع به من اجازه داد تا وارد یکی از خلاقانه ترین دوره های زندگیم شوم در طول 5 سال بعد ، من کمپانی نکست را پایه گذاری کردم و همینطور کمپانی دیگری به نام پیکسار و عاشق زنی شدم که بعد ها همسرم شد پیکسار قصد داشت تا اولین فیلم انیمیشنی تمام کامپیوتری را خلق کند ، داستان اسباب بازی و هم اکنون نیز موفق ترین استودیو انیمیشن در دنیا است و در یک رخداد قابل توجه ، اپل نکست را خرید و من به اپل بازگشتم و تکنولوژی گسترش یافته در نکست هم اکنون در قلب رنسانس اپل جای دارد و من در کنار لورانس خانواده ای شگرف داریم من کاملا مطمئنم که اگر از اپل اخراج نمی شدم هیچکدام از این وقایع رخ نمی داد این درست مانند داروی تلخی است که بیمار به آن نیاز دارد گاهی زندکی با چیزی مانند آجر به سر شما می کوبد ایمان خود را از دست ندهید من متقاعد شده ام که تنها چیزی که مرا سر پا نگه داشت عشق من در کارم بود شما باید دریابید که عاشق چه چیزی هستید و این مانند چیزی مثل عشق به معشوق عمل خواهد کرد کار شما بخش بزرگی از زندگیتان را در بر خواهد گرفت و تنها راه برای موفقیت واقعی این است که باور داشته باشید که کاری که انجام می دهید کاری بزرگ است و تنها راه برای انجام کاری بزرگ این است که عاشق کار خود باشید اگر تاکنون آن را نیافته اید ، به جستجو ادامه دهید ، باز نایستید مثل تمام مسائل قلبی ، زمانی که آن را پیدا کنید ، خود خواهید فهمید و مانند هر رابطه دوستی واقعی ، با گذشت زمان بهتر و بهتر می شود پس تا یافتن آن به جستجو ادامه دهید و باز نایستید داستان سوم من درباره مرگ است زمانی که 17 سال داشتم ، نقل قولی را خواندم که شبیه این بود اگر هر روز به گونه ای زندگی کنید که انگار آخرین روز زندگی شما است مطمئنا روزی حق با شما خواهد بود این جمله یک اثر بر من داشت و از آن پس در 33 سال گذشته من هر روز صبح به آینه نگاه کرده ام و از خودم پرسیده ام : اگر امروز آخرین روز زندگی من می بود آیا کاری را می کردم که امروز قصد انجام آن را دارم ؟ و همیشه پاسخ این سوال برای روزهای متمادی منفی بود میدانستم که نیاز دارم تا چیزی را تغیر دهم یادآوری این نکته که به زودی خواهم مرد مهمترین ابزار من برای رویارویی با انتخاب های بزرگ در زندگی است به این دلیل که تقریبا همه چیز تمام انتظارات خارجی ، تمام غرور ، تمام ترس از خجالت و یا شکست همه اینها در رویارویی با مرگ محو می شوند و تنها چیز هایی را باقی می گذارند که حقیقتا مهم هستند یادآوری اینکه شما به سوی مرگ می روید بهترین راهیست که می شناسم تا از این تله بگریزیم که چیزی برای از دست دادن دارم شما همین حالا عریان هستید و دلیلی برای دنبال نکردن قلبتان وجود ندارد حدود یک سال پیش فهمیدم که سرطان دارم من یک اسکن در ساعت 7 : 30 صبح داشتم که به وضوح نشان می داد که یک تومور در پانکراس من بود من حتی نمی دانستم پانکراس چیست پزشکان به من گفتند که قریب به یقین تومور از نوع غیر قابل درمان است و بیشتر از سه الی 6ماه دیگر زنده نخواهم بود دکترم به من گفت که به خانه بروم و علایقم را در اولویت قرار دهم که این رمزی است که پزشکان توسط آن می گویند برای مرگ آماده شو به این معنا که تمام چیز هایی را که فکر می کنی در 10 سال آینده به فرزندانت بگویی باید در طول چند ماه بگویی به این معنی که از آسایش خانواده ات در آینده اطمینان حاصل کنی به این معنی که خداحافطی هایت را بکنی من با این افکار همه روزه زندگی کردم تا عصر روزی که یک نمونه برداری پزشکی داشتم که لوله ی آندوسکوپی را به انتهای گلوی من فرستادند و از میان روده ومعده ی من سوزن را در پانکراس من فرو کردند تعدادی از سلول از تومور را برای نمونه برداشتند من آرام بودم اما همسرم که آنجا بود گفت زمانی که پزشکان نمونه را در زیر میکروسکوپ مشاهده کردند پزشکان شروع به گریه کردند برای اینکه سرطان من نوعی از سرطان کمیاب قابل درمان پانکراس یود که با عمل جراحی درمان می شد و من جراحی کردم و هم اکنون سلامتم را بدیت آورده ام این نزدیک ترین رویارویی من با مرگ بود و امیدوارم که دیگر با آن در دهه ی پیش رو مواجه نشوم اکنون می توانم با اطمینان بیشتری به شما بگویم زمانی مرگ سودمند بود اما به روشی کاملا عقلانی هیچ کس نمی خواهد بمیرد حتی افرادی که می خواهند به بهشت بروند آرزوی مرگ نمی کنند و هم اکنون مرگ مقصد مشترک همه ما است هیچ کس تاکنون موفق به فرار از مرگ نشده و این چیزی است که باید باشد و به این دلیل که مرگ بهترین و تنها دست آورد باورپذیر و غیر قابل انکار زندگی است مرگ مامور زندگی است با ماموریت تغییر قدیمی ها را پاک می کند و راه را برای تازه ها باز می کند هم اکنون تازه ها شما هستید اما یک روز که زیاد هم دور نیست شما به تدریج پیر و از رده خارج خواهید شد از بابت غم انگیز شدن سخنانم متاسفم اما این حقیقت است زمان شما محدود است پس آنرا در زندگی مردن با غیر از خود هدر ندهید در تله ی تعصبات دینی گرفتار نشوید که این زندگی کردن با حاصل تفکرات دیگران است اجازه ندهید قیل و قال عقاید دیگران ندای درون شما را احاطه کند و مهمتر از همه ، جرات پیروی از قلب و ادراکات شهودی خود را داشته باشید درک و قلب شما هم اکنون به نوعی می دانند که شما چه چیزی می خواهید بشوید هر چیز دیگری در اولویت دوم قرار می گیرد زمانی که جوان بودم ، یک مجله شگفت انگیز به نام کاتالوگ تمام دنیا به چاپ می رسید که یکی از مقدسات جوانان نسل ما بود این مجله توسط فردی به نام استوارت برند که زیاد هم از اینجا از منلو پارک دور نبود ایجاد شده بود و او به مجله خود با حسی شاعرانه زندگی بخشده بود این داستان به 1960 باز می گردد پیش از آنکه کامپیوترهای شخصی و نشر کامپیوتری که تماما با ماشین تحریر ، قطع کننده تلق و دوربین های پلوراید تولید می شد چیزی شبیه گوگل کاغذی بود سی و پنج سال قبل از پا به عرصه گذاشتن گوگل پر از ایده ، مفهوم و ابزار شسته رفته بود واز این نظر ایده آل بود استوارت و گروهش شماره های زیادی از کاتالوگ تمام دنیا را منتشر کردند و زمانی که به پایان خود نزدیک شدند یک شماره پایانی منتشر کردند اواسط دهه هفتاد بود و من هم سن و سال شما بودم در پشت جلد شماره پایانی عکسی از طلوع در یک راه روستایی بود که تنها افراد ماجراجویی در میان شما تمایل پیمودن آن راه را می توانند داشته باشند در زیر عکس نوشته شده بود : حریص باشید ، دیوانه باشید این پیغام بدرود آنها در زمان خارج شدن از عرصه بود حریص باشید ، دیوانه باشید و من همیشه آن را برای خودم آرزو کرده ام و اکنون در حالی که شما در شرف فارغ التحصلی هستید تا از نو شروع کنید من برای شما این آرزو را می کنم حریص باشید ، دیوانه باشید از همه ی شما بسیار متشکرم
(trg)="44"> İkinci hikayem kaybetmekle ve sevgi ile alakalı .
(trg)="45"> Şanslıydım, hayatım da erkenden neyi sevdiğimi buldum .
(trg)="46"> 20 yaşındayken Woz ile birlikte ailemin garajında Apple 'ı kurduk . ikimizin10 yıl çok çalıştıktan sonra Apple büyüdü ve 4000 çalışmanı olan 2 milyar dolarlık bir şirkete oldu .