# fa/0IipDVlgwp7u.xml.gz
# nb/0IipDVlgwp7u.xml.gz
(src)="1"> ( تشويق )
(trg)="1"> ( Applaus )
(src)="2"> ( موسيقی ) ( تشویق )
(trg)="2"> ( Musikk ) ( Applaus )
# fa/0XyEHWkqeiS8.xml.gz
# nb/0XyEHWkqeiS8.xml.gz
(src)="1"> کمی دربارهٔ رفتار نامعقول برایتان خواهم گفت . البته که منظورم شماها نیست . بقیهٔ مردم .
(trg)="1"> Jeg skal fortelle dere litt om irrasjonell atferd .
(trg)="2"> Ikke deres selvsagt , andre folks .
(src)="2"> ( خنده ) خب بعد از اینکه برای چند سال در MIT بودم ، فهمیدم که نوشتن مقالات دانشگاهی آنقدرها هم هیجانانگیز نیست . میدانید ، نمیدانم چقدرش را میخوانید . ولی خواندنشان مفرح نیست و معمولاً نوشتنشان هم مفرح نیست . حتی نوشتنش بدتر هم هست . لذا تصمیم گرفتم که چیز مفرحتری را تجربه کنم و بنویسم . و به این ایده رسیدم که یک کتاب آشپزی بنویسم . و قرار بود عنوانش بشود
(trg)="3"> ( Latter )
(trg)="4"> Etter å ha jobbet noen år ved MIT .
(trg)="5"> Skjønte jeg at det å skrive vitenskapelige rapporter ikke er særlig spennende .
(src)="3"> " غذا خوردن بدون ریخت و پاش : هنر خوردن سرِ سینک " ( خنده ) و این قرار بود نگاهی به زندگی از درون آشپزخانه باشد . و من خیلی دربارهاش هیجان داشتم . میخواستم کمی دربارهٔ تحقیق بگویم و کمی دربارهٔ آشپزخانه . میدانید ، ما خیلی کارها در آشپزخانه میکنیم و فکر کردم که این جالب خواهد بود . و من چند فصلی نوشتم . و بردمش به انتشارات MIT و آنها گفتند ،
(trg)="12"> " Middag uten smuler : kunsten å spise over vasken . "
(trg)="13"> ( Latter )
(trg)="14"> Det skulle være et syn på livet gjennom kjøkkenet .
(src)="4"> " نازه . ولی کار ما نیست . برو یکی دیگر را پیدا کن . " از افراد دیگهای هم خواستم ولی همه یک چیز گفتند ،
(trg)="20"> " Morsomt , men ikke noe for oss .
(trg)="21"> Finn noen andre . "
(trg)="22"> Jeg prøvde andre , men de sa alle det samme , -
(src)="5"> " نازه ، ولی کار ما نیست . " تا اینکه یک نفر گفت ،
(trg)="23"> - " Morsomt , men ikke noe for oss . "
(trg)="24"> Helt til noen sa :
(src)="6"> " ببین ، اگر در موردش جدی هستی ، میبایست اول یک کتاب در مورد تحقیقاتت بنویسی . تو باید یک چیزی چاپ کنی . و آنوقت فرصت نوشتن چیزهای دیگر را پیدا خواهی کرد . اگر واقعاً میخواهی ، مجبوری این کار را انجام بدی . " و من گفتم ، " میدانی ، من واقعاً نمیخواهم در مورد تحقیقاتم بنویسم . من تمام طول روز این کار را میکنم . میخواهم چیز دیگری بنویسم . یک چیز کمی آزادتر ، کمتر تحمیلی . " و این شخص خیلی مؤکد بود و گفت ،
(trg)="25"> " Hør her , hvis du er seriøs angående dette -
(trg)="26"> - så må du først skrive en bok om forskningen din .
(trg)="27"> Du må publisere noe .
(src)="7"> " ببین ، این تنها راهش است که تو بتوانی آن را انجام بدی . " پس من گفتم ، " اگر مجبور هستم که انجامش بدم ، قبول " من یک فرصت مطالعاتی داشتم . لذا گفتم ، " اگر راه دیگری نیست ، درباره تحقیقاتم مینویسم . و بعدش به کتاب آشپزیم میرسم . " بدین ترتیب کتابی در مورد تحقیقاتم نوشتم . و معلوم شد که خیلی هم مفرح بود . به دو طریق ؛ اول از همه از نوشتن لذت بردم . ولی جالبتر این بود که من شروع کردم به یاد گرفتن از مردم . زمان فوقالعادهای برای نوشتن است . چرا که بازخورد فراوانی میتوانید از مردم بگیرید . مردم برایم از تجربیات شخصیشان مینویسند ، و دربارهٔ مثالهایشان ، و آنچه با آن مخالفند ، و نکات دقیق و ظریف . و حتی اینجا . منظورم چند روز اخیر است ، با اوج رفتارهای وسواسی آشنا شدم که فکرش را هرگز نمیکردم .
(trg)="34"> " Hør her , det er den eneste måten du kan gjøre det på . "
(trg)="35"> Så jeg sa :
(trg)="36"> " Ok , hvis jeg må så ... "
(src)="8"> ( خنده ) که فکر میکنم مجذوب کنندست . کمی دربارهٔ رفتار نامعقول برایتان خواهم گفت . و میخواهم با مثالهایی از خطای دید شروع کنم به عنوان تشبیهی برای عقلانیت . دربارهٔ این دو میز بیاندیشید . میبایست این خطا را ببینید . اگر ازتان بپرسم کدام بلندتر است ، خط عمودی روی میز چپی ، یا خط افقی روی میز راستی ؟ کدام به نظر بلندتر میآید ؟ آیا کسی میتواند چیزی غیر از اینکه چپی بلندتر است ببیند ؟ نه ، قبول ؟ غیرممکن است . اما چیز جالب در مورد خطای دید این است که ما میتوانیم اشتباهات را به راحتی نشان دهیم . لذا خطوطی را اضافه میکنم . کمکی نمیکنند . میتوانم خطها را به حرکت بندازم . و تا جایی که من را باور کنید که خطوط را کوچک نکردم ، که نکردم ، من بهتان اثبات کردهام که چشمهایتان فریبتان میداد . حالا ، نکته جالب در موردش اینست که وقتی خطها را حذف میکنم ، مثل اینست که چیزی در این دقیقه آخر یاد نگرفتهاید .
(trg)="52"> ( Latter )
(trg)="53"> Noe jeg finner veldig fasinerende .
(trg)="54"> Jeg skal fortelle dere litt om irrasjonell atferd , -
(src)="9"> ( خنده ) شما نمیتوانید نگاهش کنید و بگویید ، " خب حالا واقعیت را آنطوری که هست میبینم . " قبول ؟ ناممکن است که بر این حس که به وضوح بلندتر است غلبه پیدا کنید . غریزهٔ ما دارد به طور مکرر ، قابل پیشبینی و استوار ما را میفریبد . و تقریباً کاری در موردش نمیتوانیم بکنیم . به جز گرفتن یک خطکش و شروع به اندازهگیری آن . یک نمونه دیگر . این یکی از خطاهای مورد علاقه من است . رنگی که کمان بالایی به آن اشاره میکند را چه میبینید ؟ قهوهای ، ممنون . پایینی ؟ زرد . معلوم میشود که آنها یکی هستند . آیا کسی میتواند آنها را عین هم ببیند ؟ خیلی خیلی سخت . من میتوانم بقیه مکعب را بپوشانم . و اگر بقیه مکعب را بپوشانم ، میتوانید ببینید که یکی هستند . و اگر مرا باور ندارید ، میتوانید اسلایدها را بعداً بگیرید و کمی ور بروید و ببینید که یکی هستند . اما باز همان داستان است که اگر پشت صحنه را کنار بزنیم ، وهم برمیگردد . درست . هیچ راهی برایمان نیست که این وهم را نبینیم . حدس میزنم اگر کوررنگ باشید فکر نکنم بتوانید آن را ببینید . میخواهم که در مورد خطای دید به عنوان یک تشبیه فکر کنید . بینایی یکی از بهترین کارهایی است که ما میکنیم . قسمت عظیمی از مغزمان به بینایی اختصاص دارد . بزرگتر از اختصاص داده شدهها به چیزهای دیگر ما از هر کاری بیشتر و در طی ساعات بیشتری از روز از بینایی استفاده میکنیم . و ما به طور فرگشتی طراحی شده ایم که ببینیم . و اگر ما این اشتباهات تکرارشونده و قابل پیشبینی را در بینایی داریم ، که در آن خیلی هم خوب هستیم ، چقدر احتمالش هست که حتی اشتباهات بیشتری در چیزی که به آن خوبی بر آن مسلط نیستیم داشته باشیم . برای مثال ، تصمیمگیری مالی .
(trg)="73"> ( Latter )
(trg)="74"> Du kan ikke se på dette å si :
(trg)="75"> " Ok , nå ser jeg virkeligheten slik den er . "
(src)="10"> ( خنده ) چیزی که دلیل فرگشتی برایش نداریم . ما یک بخش خاص در مغز برایش نداریم ، و ساعات زیادی از روز را به آن نمیپردازیم . و استدلالی که در آن موارد هست اینست که ممکن است در واقع خیلی بیشتر اشتباه میکنیم . و بدتر از آن ، هیچ راه سادهای برای دیدنشان نداریم . چرا که در خطای دید میتوانیم به راحتی اشتباهات را نشان دهیم . در خطای ذهنی خیلی خیلی سختتر است که اشتباهات را به مردم نشان دهیم . لذا میخوام به شما چند خطای ذهنی نشان دهم ، یا خطای تصمیمگیری ، به همان طریق . و این یکی از نمودارهای مورد علاقهام در علوم اجتماعی است . این از مقالهای از جانسون و گولدئِستین گرفته شده است . و به سادگی درصد مردمی که مشخص کردهاند که به اهدای عضو تمایل دارند را نشان میدهد . و اینها کشورهای مختلف اروپایی هستند . و شما به سادگی دو نوع از کشورها را میبینید . کشورهای طرف راست که به نظر بسیار اهداکننده هستند . و کشورهای طرف چپ که به نظر خیلی کم اهداکننده هستند . یا خیلی کمتر . سؤال این است که ، چرا ؟ چرا بعضی از کشورها خیلی اهدا میکنند و بعضی از کشورها یک کم ؟ وقتی از مردم این سؤال را میپرسید ، معمولاً فکر میکنند یک ربطی به فرهنگ دارد . درست ؟ چقدر برایتان مردم مهم هستند ؟ دادن یک عضو به یک نفر دیگر احتمالاً مربوط به این است که چقدر برایتان جامعه مهم است ، چقدر مرتبط هستید . یا شایدم مربوط به مذهب است . ولی اگر به این نمودار بنگرید کشورهایی که ما فکر میکنیم به هم خیلی شبیه هستند در واقع رفتار بسیار متفاوتی به نمایش میگذارند . برای مثال ، سوئد در انتهای راست است . و دانمارک که فکر میکنیم از نظر فرهنگی بسیار شبیه است در انتهای چپ است . آلمان در طرف چپ است . و اتریش در طرف راست است . هلند در طرف چپ است . و بلژیک در طرف راست است . و در نهایت ، بستگی به تفسیر خاصتان از شباهتهای اروپاییها ، ممکن است بریتانیا و فرانسه را از نظر فرهنگی مشابه بدانید و یا ندانید . اما از نظر اهدای اعضا معلوم میشود که خیلی متفاوت هستند . در ضمن ، هلند داستان جالبی دارد . میبینید که هلند به نوعی بزرگترینِ گروه کوچکهاست . مشخص میشود که آنها ۲۸ ٪ را پس از فرستادن یک نامه به هر خانواده در کشور بدست آوردهاند که در آن به مردم التماس کرده بودند که به برنامهٔ اهدای عضو بپیوندند . شما با این عبارت آشنایید ، " التماس کردن تا یه حدی جواب میدهد . " برای اهدای عضو ۲۸ ٪ است .
(trg)="111"> ( Latter )
(trg)="112"> Som er noe vi ikke har en evolusjonsmessig grunn til å gjøre .
(trg)="113"> Vi har ikke en spesialisert del av hjernen , -