# fa/0Ri6knbcAylb.xml.gz
# is/0Ri6knbcAylb.xml.gz
(src)="1"> وقتی بیست دقیقه وقت برای سخنرانی به شما بدهند ، دو میلیون سال برای شما خیلی طولانی به نظر می رسد . ولی از دیدگاه تکاملی دو میلیون سال چیزی نیست . با این حال در طی دو میلیون سال وزن مغز انسان تقریبا سه برابر شده است . از مغز هابیلیس که حدود نیم کیلو بوده است ، به این تکه گوشت یک و نیم کیلویی که بین گوشهای ما قرار دارد رسیده ایم . یک مغز بزرگ به چه درد می خورد که طبیعت اینقدر علاقمند بوده است که برای ما مغز بزرگتری تدارک ببیند . روشن شده است که وقتی مغز اندازه اش سه برابر می شود ، به این معنی نیست که فقط سه بار بزرگتر شده است بلکه ساختارهای جدیدی به آن اضافه می شود . و یکی از مهمترین دلایلی که مغز ما اینقدر بزرگ شده است این است که یک قسمت جدید به اسم لب پیشانی به آن اضافه شده است . به طور خاص ، قسمتی که به آن قشر پیش پیشانی می گوییم . و فایده قشر پیش پیشانی برای انسان ، که دردسر بزرگ کردن جمجه و مغز را در یک چشم به هم زدن از دید تکاملی توجیه می کرده است ، این است که ، مشخص شده که قشر پیش پیشانی خیلی کارها می کند ، ولی یکی از مهمترین این کارها این است که امکان شبیه سازی تجربه ها را به انسان می دهد . می دانید که خلبانها برای تمرین از شبیه سازهای پرواز استفاده می کنند ، تا اشتباهات را در هواپیمای واقعی انجام ندهند . انسان ها این سازگاری بی نظیر را پیدا کرده اند ، که می توانند قبل از اینکه در دنیای واقعی چیزها را امتحان کنند ، در ذهنشان آنها را تجربه کنند . این کاری است که هیچ یک از نیاکان ما نمی توانند انجام بدهند ، و هیچ حیوانی نمی تواند به این شکلی که ما می توانیم ، این کار را انجام بدهد . این یک سازگاری بی نظیر است . این قابلیت ، در کنار قابلیتهایی مثل انگشتهای قابل تقابل و قامت ایستاده و زبان ، باعث شدند که انسان از جنگل بیرون بیاید ، و به فروشگاهها برود !
(trg)="1"> Þegar þú hefur bara 21 mínútu til að tala þá virðast 2 milljón ára vera virkilega langur tími .
(trg)="2"> En í þróunarsögunni eru 2 milljón ár ekkert .
(trg)="3"> Samt , á 2 milljónum ára , tókst mannheilanum að næstum þrefaldast í massa , sem byrjaði sem 600 gramma heili forfeðra okkar , Hæfimönnunum , og er orðinn að næstum 1500 gramma kjöthleifinum sem allir hafa milli eyrna sinna í dag .
(src)="2"> ( خنده ) همه شما این کار را کرده اید . منظور من این است که مثلا ... فروشگاههای بن و جری بستنی با طعم جگر و پیاز نمی فروشند ، نه به این خاطر که یک بار برای امتحان بستی با طعم جگر و پیاز درست کرده اند و چشیده اند و گفته اند : اخ . بلکه به خاطر این است که بدون اینکه از صندلی تان بلند شوید ، می توانید این طعم را شبیه سازی کنید و بگویید : اخ . بدون اینکه بخواهید واقعا این بستی را بچشید . بیایید ببینیم این شبیه سازهای شما چطوری کار می کنند . بیایید قبل از اینکه بقیه سخنرانی را گوش بکنیم یک تست ساده روی دستگاه شبیه ساز شما ها انجام بدهیم و ببینیم آیا درست کار می کنند یا نه . در این اسلاید شما دو تا عاقبت را می بینید که من از شما می خواهم خوب به آنها نگاه کنید ، و می توانید در ذهن خودتان این دو را شبیه سازی کنید و ببینید که کدام را بیشتر می پسندید . سمت چپ برنده شدن در لاتاری و دریافت ۳۱۴ میلیون دلار است . و سمت راستی فلج شدن از کمر به پایین است . خوب یک لحظه فکر بکنید ، احتمالا فکر می کنید نیاز به فکر کردن ندارید . خیلی جالب است که در مورد این دو گروه افراد اطلاعات علمی وجود دارد . اطلاعات علمی در مورد میزان شادی اینها و این چیزی است که شما انتظار دارید . درست است ؟ ولی اینها اطلاعات واقعی نیستند . من اینها را از خودم ساخته ام . این یکی اطلاعات واقعی است . شما هنوز پنج دقیقه از شروع سخنرانی من نگذشته، بازنده شدید . واقعیت این است که یک سال پس از اینکه افراد فلج شده اند ، و یک سال پس از اینکه افراد برنده لاتاری شده اند ، تفاوت قابل ملاحظه ای بین میزان شادی آنها وجود ندارد . از اینکه اولین مسابقه من را باختید خیلی ناراحت نباشید . چون همه در این مسابقه ها بازنده می شوند . تحقیقاتی که در آزمایشگاه من انجام شده است ، و تحقیقاتی که اقتصاد دان ها و روانشناسها در سرتاسر کشور انجام داده اند ، نتایج کاملا غیر منتظره ای را برای ما روشن کرده است . به این پدیده انحراف ناشی از تاثیر می گوییم ، که باعث می شود شبیه ساز ما به اشتباه بیافتد . این پدیده باعث می شود شبیه ساز ما اشتباها نتایجی که چندان با هم متفاوت نیستند را برای ما خیلی متفاوت جلوه بدهد . در تحقیقات آزمایشگاهی و در تحقیقاتی میدانی ما می بینیم که برنده یا بازنده شدن در انتخابات یا به دست آوردن یا از دست دادن یک همسر ، به دست آوردن یا از دست دادن یک موقعیت شغلی بهتر ، قبول یا رد شدن در یک امتحان ، خیلی خیلی کمتر از آن مقداری که مردم تصور می کنند بر زندگی آنها تاثیر دارد . در حقیقیت اخیرا در یک مطالعه ای که واقعا من را زمین گیر کرد بررسی کرده اند که چطور فاجعه های مهم زندگی بر زندگی افراد تاثیر می گذارند . نشان داده اند که اگر بیش از سه ماه از این وقایع گذشته باشد ، به جز چند مورد خاص ، اینها تاثیری در زندگی شما نخواهند داشت . چرا ؟ چونکه ما می توانیم شادی را تولید کنیم . سر توماس براون در سال ۱۶۴۲ نوشته است که من شادترین انسان زنده هستم ، من در درون خودم چیزی دارم که می توانم فقر را به ثروت و بدبختی را به خوشبختی تبدیل کنم . من کمتر از آشیل آسیب پذیرم . بخت بد حتی یک نقطه ضعف در من نخواهد یافت . این مرد عجب دستگاهی در سرش داشته است . معلوم شده است که دستگاهی که او در سرش داشته را همه ما دقیقا به همان شکل داریم . انسان ها چیزی دارند که می توانیم به آن دستگاه ایمنی روانی بگوییم . دستگاهی از پردازشهای ذهنی که عمدتا غیر هوشیار هستند و به آنها کمک می کند دیدشان نسبت به دنیا را عوض کنند به شکلی که بتوانند احساس بهتری نسبت به دنیایی که در آن زندگی می کنند داشته باشند . مثل سر توماس شما ها هم این دستگاه را دارید ولی برخلاف سر توماس به نظر می رسد که شما از وجود این دستگاه بی خبر هستید . ما شادی را می سازیم ولی خیال می کنیم که شادی را باید به دست آورد . نیازی نیست که من برای شما از افرادی که می توانند شادی را برای خودشان بسازند مثال بزنم . به جای آن من شواهد تجربی را که نشان می دهد افراد شادی را تولید می کنند به شما نشان می دهم . نیازی نیست جای دوری برویم . برای اینکه این گفته خودم را اثبات کنم ، چون که بارها در سخنرانی هایم به این مساله اشاره می کنم ، هر از چندی یک نسخه از نیویورک تایمز را بر می دارم و به دنبال افرادی که شادی را تولید کرده اند می گردم . مثلا اینجا سه نفر هستند که توانسته اند این کار را بکنند . " من حالا خیلی وضعیت بهتری به لحاظ جسمی و مالی و روحی ، و از هر نظر دیگری دارم . " " من حتی برای یک لحظه هم پشیمان و متاسف نیستم . این تجربه ی خیلی عالی ای بود . " " من فکر کنم این به خیر و صلاح من بود " اینها کی هستند که اینطور خوشحال هستند ؟ اولی جیم رایت است . بعضی از شما ممکن است سنتان آنقدر باشد که به خاطر بیاورید که جیم رایت رییس خانه نمایندگان بود و با سرافکندگی به خاطر اینکه یک جمهوری خواه جوان پرده از معاملات مشکوکش در مورد یک کتاب برداشت از سمت خودش استعفا کرد . این آقا همه چیزش را از دست داد . او قدرتمند ترین دموکرات کشور بود و همه چیزش را از دست داد . ثروتش را از دست داد . قدرتش را از دست داد . حالا بعد از سالها در این مورد چه می گوید ؟
(trg)="15"> Nú - ( hlátur ) - þið hafið öll gert þetta .
(trg)="16"> Ég meina , þið vitið ,
(trg)="17"> Ben og Jerry hafa aldrei búið til lifur og lauk ís .
(src)="3"> " من اینطوری وضعیت بهتری به لحاظ جسمی ، مالی ، روحی ، و از هر جهت دیگری دارم " چه جهت دیگری وجود دارد که از آن جهت هم این آقا وضع بهتری دارد ؟ به لحاظ گیاهی ؟ معدنی ؟ حیوانی ؟ همه چیز را گفته است . موریس بکام را شما ها نمی شناسید . موریس بکام روزی که از زندان آزاد شد گفته است ، در آن روز ۷۸ ساله بوده و ۳۷ سال از عمرش را در زندان ایالت لویزیانا به خاطر جرمی که مرتکب نشده بوده ، گذرانده بوده است . نهایاتا در سن ۷۸ سالگی با بدست آمدن شواهدی از DNA او تبرئه و آزاد می شود . بعد از این ماجرا در مورد این وقایع چه می گوید ؟
(trg)="66"> " Ég er betur settur líkamlega , fjárhagslega , andlega og á næstum allann annan máta . "
(trg)="67"> Hvern annan máta getur hann verið betur settur sem ?
(trg)="68"> Grænmetislega ?
(src)="4"> " من یک لحظه هم پشیمان و متاسف نیستم . برای من این تجربه ای بی نظیر بود " بی نظیر ؟ ! این آقا نمی گوید : " خوب می دانید توی زندان آدمهای خوبی هم بودند ما آنجا با هم ورزش می کردیم " می گوید : " بی نظیر بود " بی نظیر را ما معمولا برای یک تجربه معنوی به کار می بریم هری اس لانگرمن نفر سوم است . شما ممکن بود هری را بشناسید ولی خوب نمی شناسید . چون که سال ۱۹۴۹ هری یک مقاله در روزنامه خواند در مورد یک دکه همبرگر فروشی که متعلق به دو برادر به نام مک دونالد بود . هری با خودش گفت : " چه ایده خوبی " و برای ملاقات با اینها رفت . و برادران مک دونالد به او گفتند که
(trg)="78"> " Ég sé ekki eftir einni einustu mínútu .
(trg)="79"> Þetta var stórfengleg lífsreynsla . "
(trg)="80"> Stórfengleg !
(src)="5"> " ما حاضریم در ازای ۳۰۰۰ دلار تو را شریک کنیم . " هری به نیویورک رفت و با برادرش که در بانک سرمایه گزاری بود مشورت کرد و خواست که ۳۰۰۰ دلار وام بگیرد و برادرش گفت : " کدام احمقی همبرگر می خورد . " برادرش به او وام را نداد و شش ماه بعد همین فکر به ذهن ری کروک رسید . بعدها معلوم شد که مردم همبرگر می خورند . و ری کروک برای مدتی ثروتمند ترین مرد آمریکا بود . و این هم آخرین مثال - می دانید خیر هر دو دنیا در چیست - بعضی از شما این عکس از جوانی های پیت بست را می شناسید . که اولین درامری بود که با بیتلها کار می کرد . بعد بیتلها او را دنبال نخود سیاه فرستادند و در یک تور رینگو را به جای او گذاشتند . خوب ، سال ۱۹۹۴ پیت بست در یک مصاحبه گفته است که
(trg)="89"> " Við getum gefið þér leyfi fyrir þessu fyrir 3000 dali . "
(trg)="90"> Harry fór aftur til New York , spurði bróður sinn sem var fjárfestingamaður í banka hvort hann gæti lánað sér 3000 dollara , og bróðir hans sagði þessi ódauðlegur orð ,
(trg)="91"> " Asninn þinn , enginn borðar hamborgara . "
(src)="6"> -- در آن موقع هنوز هم درامر بوده و هنوز مشغول موسیقی حرفه ای بوده است -- گفته است که : " من حالا خوشحالترم تا اینکه با بیتلها بودم " خوب یک نکته را ما باید از این افراد یاد بگیریم . و آن راز خوشحالی است . و اینجا بالاخره راز خوشحالی قرار است برملا بشود . اول ثروت و قدرت و پرستیژ را به دست بیاورید و بعد آن را از دست بدهید .
(trg)="97"> -- já hann er ennþá trommari ; já , hann er stúdíó tónleikamaður -- hann hafði þetta að segja :
(trg)="98"> " Ég er ánægðari en ég hefði orðið með Bítlunum . "
(trg)="100"> Það er eitthvað mikilvægt sem er hægt að læra af þessu fólki , og það er leyndardómur hamingjunnar .
(src)="7"> ( خنده ) دوم تا می توانید عمرتان را در زندان بگذرانید ( خنده ) سوم باعث بشوید کس دیگری خیلی خیلی پول دار بشود .
(trg)="103"> ( Hlátur )
(trg)="104"> Næst : eyðið eins miklu af ykkar lífi í fangelsi og þið getið .
(trg)="105"> ( Hlátur ) Í þriðja lagi : gerið einhvern annann virkilega virkilega ríkann .
(src)="8"> ( خنده ) چهارم به هیچ وجه با بیتلها همکاری نکنید .
(trg)="106"> ( Hlátur )
(trg)="107"> Og að lokum : aldrei nokkruntíma ganga í Bítlanna .
(src)="9"> ( خنده ) من هم مثل زی فرانک می توانم فکر بعدی شما را حدس بزنم شما فکر می کنید که : " آره جون خودشون " چون وقتی افراد شادی را برای خودشان تولید می کنند ، همانطور که این افراد این کار را کرده اند ، ما به آنها می خندیم و چشمهامان را می گردانیم و می گوییم : " اره جون خودت ، تو هیچ وقت نمی خواستی آن شغل را بدست بیاوری "
(trg)="108"> ( Hlátur )
(trg)="109"> Allt í lagi .
(trg)="110"> Nú get ég , eins og Ze Frank , séð fyrir ykkar næstu hugsun , sem er , " kanntu annan . " Af því að þegar fólk býr til hamingju , eins og þessir herramenn virðast hafa gert , þá brosum við að þeim , en við rúllum aftur augunum og segjum kaldhæðnislega ,
(src)="10"> " آره ، تو با طرف تفاهم نداشتی و دقیقا وقتی فهمیدی تفاهم ندارید که حلقه ازدواج را توی صورتت پرت کرد " ما پوزخند می زنیم چون معتقدیم که شادی مصنوعی چیزی متفاوت با آن چیزی که ما شاید اسمش را شادی طبیعی بگذاریم است . خوب شادی مصنوعی و طبیعی یعنی چه ؟ شادی طبیعی وقتی است که ما چیزی که می خواسته ایم را به دست آورده ایم . و شادی مصنوعی وقتی است که ما چیزی که می خواسته ایم را به دست نیاورده ایم . در جامعه ما اعتقاد بر این است که شادی مصنوعی به خوبی شادی طبیعی نیست . چرا ما چنین اعتقادی داریم ؟ خوب جواب خیلی ساده است . کدام موتور اقتصادی است که همچنان به کار خود ادامه می دهد اگر ما فکر بکنیم حتی اگر به اهدافمان نرسیم می توانیم همچنان خوشحال باشیم ؟ با عرض معذرت خدمت دوستم متیو ریکارد باید بگویم که یک فروشگاه که مشتری هایش مرتاض های زن باشند چندان درآمدی نخواهد داشت چون که این افراد خیلی چیزی نیاز ندارند . من می خواهم بگویم که شادی مصنوعی دقیقا به اندازه شادی طبیعی واقعی و با دوام است ، به همان اندازه که شما وقتی به هدفتان برسید شاد می شوید . خوب من دانشمند هستم ، بنابراین مبنای این ادعای من فقط حرف نیست بلکه می خواهم شما را توی یک مقدار داده علمی بیاندازم . بگذارید اول یک روش آزمایشگاهی که ما برای نشان دادن شادی مصنوعی در افراد مسن به کار می بریم را برای شما توضیح بدهم . این روش را من ابداع نکرده ام . این روش ۵۰ سال است که به نام روش انتخاب آزاد برای تحقیقات استفاده می شود . خیلی ساده است . شما مثلا شش وسیله انتخاب می کنید ، و از فرد مورد آزمایش می خواهید که به ترتیبی که از اینها خوشش میاید از بهترین به بدترین اینها را مرتب کند . در این مورد ، ما شش تا عکس از نقاشی های مونه را برای آزمایش استفاده کرده ایم . خوب پس افرادی که در آزمایش وارد می شوند این شش نقاشی مونه را به ترتیب از آن که بیش از همه دوستش دارند به پایین مرتب می کنند . حالا ما به فرد آزمایش شونده می گوییم : " به عنوان جایزه شرکت در این آزمایش ما یک کپی از هر کدام از این نقاشی ها را که دوست دارید به شما می دهیم ما یکی را به عنوان جایزه به شما می دهیم که با خودتان ببرید ولی فقط شماره سوم و چهارم برایمان باقی مانده است " خوب این انتخاب سختی است . چون نقاشی سه و چهار خیلی از نظر افراد با هم فرقی نداشته اند ولی طبیعتا افراد شماره سه را انتخاب می کنند چون که بالاخره یک کم آن را بیشتر از شماره چهار دوست داشته اند . بعد از گذشت مدتی -- که می تواند ۱۵ دقیقه یا ۱۵ روز باشد -- دو مرتبه ما همین تصاویر را به همین افراد نشان می دهیم . و از آنها می خواهیم که دو مرتبه آنها را به ترتیب علاقه شان به آنها مرتب کنند . " لطفا به ما بگویید که چقدر از اینها خوشتان میاید " می دانید چه اتفاقی میافتد ؟ ببینید شادی چطور تولید می شود . این نتایج بارها در آزمایشهای مختلف تایید شده اند . شما شاهد هستید که شادی چطور تولید می شود ، می خواهید دوباره ببینید ؟ شادی ! " آن نقاشی که به من جایزه دادید خیلی بهتر از چیزی که فکر می کردم بود ! آن یکی که من ندارمش خیلی بی خود است " ( خنده ) این تولید کردن شادمانی است . خوب به این افراد چه باید گفت ؟ " آره جون خودت ! " این یکی آزمایشی است که ما خودمان انجام داده ایم و امیدوارم این آزمایش شما را متقاعد کند که پاسخ درست به این افراد
(trg)="113"> Þú hafðir í rauninni ekki það mikið sameiginlegt með henni , og þú áttaðir þig á því akkúrat þegar hún kastaði trúlofunarhringnum í andlitið á þér . "